ما برگشتیم...
سلامی به گرمی هوای بوشهر تقدیم به فرشته هایم و همه ی دوستان عزیزم که با الطافشون حسابی منو شرمنده کردن.
روز جمعه عصر بود که یه هوئی تصمیم گرفتیم برگردیم.بابا رضا سه شنبه و چهارشنبه ،یه کلاس آموزشی در تهران داشتن و چون شما وروجکها خیلی بابائی هستین و البته منم دلم نیومد بیشتر از این بابا در تنهائی به سر ببرن،به بابا گفتم با ماشین خودمون بیان خرم اباد تا ما هم برگردیم.قرار بود شنبه حرکت کنیم اما بابا پیشنهاد دادن که اینبار از مسیر اصفهان و یاسوج برگردیم تا هم بچه ها تو گرما اذیت نشن هم یه تنوعی برای خودمون بشه.منم که عاشق کوه و دشت و طبیعت!ساعت 5 و نیم عصر جمعه بود که تصمیم گرفتیم بریم و شب رو یه جا بخوابیم.تا چمدون ها رو بستیم و راه افتادیم شد8 .بابا جون یه چادر اضافی داشتن که بهمون دادن.سه تا پتو هم همراهمون بود،یکی دیگه هم باباجون بهمون دادن.ثنا از بچگی عاشق چادر مسافرتیه.از وقتی حرکت کردیم مدام میپرسید پس کی میرسیم تا چادر بزنیم؟.gif)
طول مسیر زیبا بود ولی صد حیف که شب بود.داران و تیران رو که رد میکردیم اینقدر سرد بود که مجبور شدیم شیشه ها رو بالا بکشیم.ساعت یک فولاد شهر اصفهان بودیم.شام خوردیم و ثنا و ثمین کلی ذوق چادر رو کردن.دو تا لباس تن ثنا کردم+یکی از مانتوهای خودم بخاطر اینکه دستهاش بیرون نباشه.دوتا استین بلند هم تن ثمین کردم.تا 7 صبح همه روی یه دست خوابیدیم.صبح بچه ها یه کم تو پارک گشت زدن و دنبال کلاغها دویدن.

بقیه ش رو در ادامه میذارم،خالی از لطف نیست:
ساعت 12 ظهر رسیدیم یاسوج.اول رفتیم رستوران و غذا خوردیم بعد رفتیم آبشاری که بالای شهر قرار داشت.با اینکه شنبه بود ولی جای سوزن انداختن نبود.البته اکثرا مسافر بودن.بچه ها تو اب بازی کردن.من که 2 دقیقه بیشتر نتونستم پاهامو داخل اب نگه دارم،خیلی سرد بود.ولی این دوتا جوجه عین مرغابی تو اب بودن.
ثمین که میخاست شیرجه هم بره!


تواون شلوغی فقط یه تیکه جا گیر اوردیم و یه دو ساعتی استراحت کردیم و بعدش هم راه افتادیم.ساعت 10 و نیم بود که رسیدیم بوشهر.
این چند روز اصلا دل و دماغ نداشتم که پای نت بشینم.ثنا از همون اول راه دلتنگیهاش برای مامان جون و خاله محبوبه و بقیه شروع شد و کلی گریه کرد و منم باهاش گریه کردم.خدایا چی میشد ما هم مثل خیلی ها تو یه شهر کنار خونواده هامون بودیم تا بچه هام و خودمون اینقدر دلتنگی نمیکشیدیم!.gif)



ما برگشتیم...
